نگاهی به اشتباهات مهلک امریکا در خاورمیانه؛

رفع نگرانی ریاض از نفوذ ایران اولویت واشنگتن نیست

داستان از 218 سال پیش شروع می شود؛ آن زمان که ناپلئون بناپارت برای فتح مصر عازم خاورمیانه شد و برسر راه خود جزیره مالت را هم تصرف کرد. نخستین روز از جولای سال 1798 ناپلئون به مصر رسید و این آغازی بود بر دو قرن تلاش غرب برای تسلط و دست اندازی بر خاورمیانه.

کد خبر: 42735 | تاریخ خبر: 28/09/1395

 قدرت‌های امپریالیستی اروپا و این اواخر ایالات متحده امریکا درصدد بودند تا اعراب، اقوام ایرانی و ترک‌ها را به ارزش‌های سکولار آن هنگام اروپا نزدیک کنند؛ تا شاید از این طریق و به بهانه دموکراتیزه کردن بتوانند بقای خود در خاورمیانه را تضمین کنند؛ نوعی تحمیل مدل غربی حکومت و جایگزینی آن با سیستم‌های اسلامی و بومی.

از سویی دیگر متقاعد کردن دولت‌های منطقه‌ای به پذیرش دولتی یهودی در میان خود نیز از جمله دلایلی است که پای اروپایی‌ها و امریکا را به خاورمیانه کشانده است. با این حال در دنیایی که شیوه‌های دیپلماتیک روز به روز پیشرفته‌تر شده و مدام در حال دگرگونی است، دیگر قشون‌کشی به کشورها برای تصرف خاک معنایی ندارد.

دونالد ترامپ، رییس‌جمهوری آینده ایالات متحده امریکا، اکنون میراث‌دار سیاستگذاری ضعیف در خاورمیانه شده است؛ کارزار رقابت‌ها میان کلینتون و ترامپ پیش از برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری امریکا بارها ثابت کرد که باراک اوباما به‌خاطر سیاستگذاری‌های اشتباه خود در خاورمیانه، سزاوار سرزنش است؛ شاید اگر اوباما تنها سوریه را بمباران می‌کرد، توافق خروج ارتش امریکا از عراق در دوره رییس‌جمهوری قبلی را لغو می‌کرد، با ایران پای میز مذاکره نمی‌نشست، در اختیار بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود یا هر چیز دیگر، نظم کهن خاورمیانه حفظ و ایالات متحده همچنان تصمیم‌گیر اصلی در منطقه می‌ماند؛ شاید بهتر بود دولتمردان امریکایی سیاست‌های سنتی خود در خاورمیانه را ادامه می‌دادند.

تمامی این سخنان بیهوده است چراکه بیگانگی امریکا و شرق، ریشه‌هایی بس عمیق‌تر از ضعف رهبری و اجرا در واشنگتن دارد. ایالات متحده امریکا و هم‌پیمانانش در خاورمیانه، منافع مشترک و متضاد و اولویت‌های متفاوتی دارند. در چنین شرایطی شاهد هستیم که این دولت‌ها آن زمان که تصور کنند برسر مساله‌ای یا در خاک کشوری، منافع مشترک کمتری دارند به سرعت راه خود را از دیگران جدا کرده و مسیرها منشعب می‌شود.

 در این میان دکترین امنیت ملی امریکا در دوران ریاست‌جمهوری بیل‌کلینتون دگرگونی‌های عمده‌تری داشته است؛ از جهانی‌سازی جغرافیایی اقتصادی (ژئو اکونومیک) گرفته تا بازار انرژی، تعادل قدرت، جمعیت‌شناسی، ایدئولوژی‌های مذهبی و نگرش نسبت به امریکا (و نه فقط دولت ایالات متحده.)  بسیاری از این تغییرات برسر خطاهای امریکا در طول تاریخ، چالش‌های طولانی‌مدتی را به وجود آورده است؛ خطاهایی که بخش اعظم آن براثر تصمیم‌گیری‌های نابجای هم‌پیمانان فرانسه و آلمانی آنها به وجود آمد و ثمره‌ای نداشت جز حمله غافلگیرانه روسیه و ژاپن به امریکا؛ تصمیماتی با تاثیر معکوس که سیاست‌های کنونی را نه تنها غیرقابل تحمل بلکه مخرب کرده است.

 

پرورش تروریسم

ایالات متحده امریکا نخستین اشتباه خود را در جنگ با عراق در سال 1991 مرتکب شد؛ همان زمانی که پیروزی نیروهای نظامی‌شان علیه صدام را با شعار ایجاد صلح و ثبات در بغداد توجیه و جنگ را به راهی برای رسیدن به نظم نوین جهانی تعبیر کردند. سیاست اشتباه امریکایی‌ها آنجا به اوج خود رسید که در طول سالیان گذشته، نه تنها گامی برای آشتی و رفع کدورت‌ها برنداشتند که فاتحان میدان تلاش کردند با تحمیل استانداردها و قوانینی پیچیده که پیش‌تر هیچگاه سخنی از آن به میان نیامده بود و تحت عنوان قطعنامه 687 شورای امنیت سازمان ملل (به مادر تمامی قطعنامه‌ها شهره است) و با اساسی نظامی و نه با نگاهی دیپلماتیک، به توازن تازه‌ای از قدرت در خلیج فارس دست یافته و بهره‌برداری کنند.

جورج بوش پس از سخنرانی در سازمان ملل متحد از جامعه جهانی خواست در خلع سلاح عراق ایفای مسوولیت کرده و دست به کار شوند اما تا پایان دوره ریاست‌جمهوری‌اش هیچگاه به این سوال پاسخ نداد که چگونه شعار صلح در خاورمیانه را فراموش و جنگ را جایگزین آن کرد.

جنگ در خاورمیانه تا هنگامی که عراق از لحاظ نظامی تحقیرنشده و شکست را نپذیرفت ادامه داشت؛ صدام حسین نهایت قطعنامه 687 شورای امنیت را پذیرفت. همچون جنگ اسراییل با اعراب، جنگ میان امریکا و عراق نیز تنها مدتی کوتاه رو به بهبودی گذاشت اما پایانی نداشت و با گذشت زمان بار دیگر از سر گرفته شد.

ایالات متحده امریکا نیازمند این است که استراتژی‌های توفق و منع جنگ را نه تنها اجرایی کرده بلکه در میان دیگر دولت‌ها نیز گسترش دهد. خطای دوم دولت وقت امریکا، خروج ناگهانی از خلیج فارس در سال 1993و با سیاست موازنه قدرت و برقراری صلح بود؛ آن هم بدون هیچ توضیح یا هشداری.

بیل کلینتون، رییس‌جمهور وقت امریکا استراتژی مهار دوگانه در قبال ایران و عراق را جایگزین سیاست‌های پیشین خود کرد تا جایی که با ورود دموکرات‌ها به عنوان ساکنین جدید کاخ سفید پس از 12 سال حاکمیت جمهوریخواهان، سیاست مهار دو گانه به سیاست رسمی ایالات متحده در خلیج فارس بدل شد.

طراحی چنین سیاستی تنها به این دلیل بود که ایران و عراق از دستیابی به موقعیت برتر منطقه‌ای در خلیج فارس محروم شوند؛ به تعبیری دیگر هدف کلینتون از دکترین مهار دوگانه، در انزوا قرار دادن ایران و عراق به‌طور همزمان بود. گرچه با آغاز جنگ ایران و عراق و به چالش کشیده شدن توازن قوا در منطقه، وعده داده بودند به محض آزادسازی کویت و آن زمان که عراق به سرزمین‌های خویش بازگردد، نیروهای ایالات متحده امریکا (از منطقه) خارج خواهند شد لیکن برای چند دهه، امریکا به واسطه دکترین موازنه قدرت توانست به بهانه حفظ صلح و ثبات منطقه‌ای و البته بدون نیروهای نظامی جز ناوی کوچک در خلیج فارس، استقرار ارتش خود در خاورمیانه را توجیه کند. سیاست مهار دوگانه امریکا همچنین نیازمند استقرار دایمی نیروهای نظامی ارتش ایالات متحده اعم از زمینی و هوایی در عربستان سعودی، کویت، قطر و حضور نیروی دریایی گسترده در بحرین و امارات متحده عربی بود و از دیگر سو، محرک‌های سیاسی، اجتماعی و‌ اقتصادی در چنین شرایطی مستقیما منجر به تاسیس القاعده و نهایت رخدادی همچون 11 سپتامبر شد.

دکترین مهاردوگانه شاید از بابت اینکه اسراییل را در برابر دو قدرت بزرگ منطقه‌ای آن زمان یعنی ایران و عراق قرار می‌داد، در سیاست‌های امریکا جایی برای دفاع داشته باشد و موجه جلوه کند اما یک مساله به خوبی مشخص است؛ اینکه هیچ ارتباطی با ایجاد یا حفظ امنیت در منطقه نداشت.

از طرف دیگر مهاردوگانه راه را برای حمله بعدی امریکا به بغداد و سقوط رژیم بعث در سال 2003 باز کرد؛ اقدامی شتابزده و نسنجیده که بار دیگر ایران و عراق را در کنار هم قرار داده و ثمره‌ای جز ایجاد تنش در بغداد و تجزیه عراق، بی‌ثباتی در سوریه، بحران مهاجران که امروزه دغدغه اصلی اتحادیه اروپا شده و در آخر ظهور پدیده داعش نداشت.

با کنارهم قرار گرفتن عراق و جمهوری اسلامی ایران، دیگر راهی برای موازنه قدرت امریکا نمانده و حالا دیگر ایالات متحده در خاورمیانه گیرافتاده است.

ایالات متحده امریکا نیازمند یافتن راه‌حل یا گزینه‌ای دیگر به جای استقرار دایم در خلیج فارس است.

دولتمردان و پایه‌گذاران سیاست‌های امریکا دسامبر 2001 و با ایجاد دگرگونی ناگهانی در افغانستان خطای سوم خود را رقم زدند؛ جنگی که پس از مدتی رهبری و هدایت آن در اختیار نیروهای ناتو (سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) قرار گرفت. تا به امروز هیچ پاسخ روشنی برای حضور نیروهای ناتو در افغانستان یافت نشده اما به نظر می‌رسد تمایلی نداشتند که دولتی اسلامگرا در کابل حکمرانی کند.

پیوستن اروپا به نیروهای ارتش امریکا و تعاملات سیاسی و نظامی در افغانستان پس از چندی شاید ناخواسته تغییر ماهیت داده و به تلاش برای مبارزه با تروریسم بدل شد؛ اگرچه مسلمانان براین باورند که این جنگ‌ها، آغازی بر جنگ صلیبی غرب علیه اسلام و پیروان آن است. بهتر نیست ایالات متحده امریکا به دنبال راهی برای تعامل و همکاری بیشتر با مسلمانان جهان باشد؟

اشتباه شماره چهار مقامات امریکایی بازهم به افغانستان سال 2004 و حمله پهپادهای امریکایی به این کشور برای ترور مخالفان فرضی برمی‌گردد؛ این اقدام که می‌توان برآن جنگ روباتیک نام نهاد، با قتل عام گسترده در آسیای شرقی و آفریقای شمالی عاملی بر متاستاز تروریسم ضدغربی در جهان بود.

آنچه روزی تنها مشکلی مابین امریکا و چند تبعیدی اسلامگرا در افغانستان و سودان تلقی می‌شد، حالا به معضلی جهانشمول بدل شده است. جنبش‌های تروریستی و افراط‌گرایی که بر اثر مداخلات ایالات متحده امریکا به وجود آمده، امروز نه تنها افغانستان را آماج تنش و چالش کرده که در سرزمین‌های جنگ زده‌ای همچون سوریه و عراق نیز همانند چاد، مصر، لبنان، لیبی، مالی، نیجر و نیجریه، پاکستان، سومالی و یمن مامن گرفته‌اند. این گروهک‌ها هرروز در حال رشد هستند و پیروان بسیاری در میان مسلمانان جهان یافته‌اند و ردپایی از مسلمانان امریکایی نیز در میان آنها به چشم می‌خورد. ما خالق تروریسم هستیم؛ گروه‌هایی که تا خود ما را قربانی خواسته‌هاشان نکنند، دست از اقدامات خشونت‌آمیز بر نخواهند داشت. ایالات متحده نیازمند استراتژ‌ی‌ای جدید اما بدون مقاومت مسلحانه طولانی‌مدت است .

اشتباه پنجم امریکا چه زمانی رخ داد؟ زمانی‌که با حمله به عراق در سال 2003 در حقیقت به ایران کمک کرد؛ سیاستی عبث که منجر به تغییر آرایش منطقه و نقطه ضعفی برای شرکای سنتی ایالات متحده امریکا در خاورمیانه یعنی اسراییل و عربستان سعودی شد. چرا که جمهوری اسلامی ایران را به قدرتی بزرگ در منطقه بدل کرد تا جایی که توانسته رضایت عراق، سوریه و لبنان را به دست آورد؛ چنین اقدامی دال بر این است که امریکا شاید در حوزه نظامی کارآمد باشد اما در عرصه ژئوپولتیکی و سیاست‌های منطقه‌ای بی‌کفایت است و این امر بیش از آنکه تاکیدی بر قدرت و توان نظامی امریکا باشد، آن را بی‌ارزش جلوه خواهد داد.

حمله امریکا به عراق در آن برهه زمانی، پیامدهای طولانی‌مدت و مخربی از خود به جای گذاشته که از آن میان می‌توان به مبارزات فرقه‌ای میان مسلمانان و بشریت در سراسر جهان اشاره کرد.

امریکا با سیاست‌های نابجای خود بر این اختلافات دامن زد. اشغال عراق به دست نیروهای نظامی ایالات متحده امریکا باعث ایجاد حکومتی شد که کاملا طرفدار و پیرو جمهوری اسلامی ایران بود با این‌حال بسیاری از خردورزان و نویسندگان سیاسی آن را پیروزی می‌خوانند. امریکا نیاز دارد که با واقعیت رو به رو شده و برای مقابله با تنش‌های موجود میان کشورها در منطقه، از قدرت و نفوذ ایران براین کشورها کمک بگیرد.

اشتباه ششم امریکایی‌ها توجیه تروریسم و بی‌اخلاقی‌های ناشی از آن با انگیزه‌های مذهبی بود. بسیاری از مردم خاورمیانه که خسته از تحقیر و بی‌عدالتی بودند، در بحبوحه‌ای از فرط خشم ندای انتقام‌گیری از غرب و رژیم‌های تحت حمایت غرب را سردادند، در چنین شرایطی این افراد یا گروهک‌ها برای سرپوش نهادن بر اعمال خود، پای اسلام را به میان کشیدند و از زبان دین اسلام سخن گفتند.

 این گروه‌ها نارضایتی سیاسی خود را در قالب بدعت اسلامی بهانه‌ای برای قتل‌عام مردم بی‌گناه قرار دادند، به تعبیری دیگر این نارضایتی سیاسی آنها از حاکمان بود که انگیزه مورد نیاز گروه‌های تکفیری را برای انجام چنین اقدامات تلافی‌جویانه‌ای ایجاد کرد.

به یقین ایدئولوژی مذهبی اهمیت ویژه‌ای دارد؛ چرا که فاکتوری مهم در تشخیص این امر است که چه کسی مسلمان واقعی است و چه کسی به نام اسلام سیاست‌های خود را پیش می‌برد و حتی غیرمسلمان‌ها قادر خواهند بود با استناد به آن بسیاری از امور را که برای‌شان غیرقابل درک است، بازشناسند، با این حال برای عده‌ای کوته‌فکر و متعصب که اعمال تکفیری انجام می‌دهند، تئوری‌های مذهبی دستاویزی می‌شود برای تعریف و پیشبرد سیاست‌های اشتباه‌شان؛ دوست را از دشمن جدا کرده و دشمن را به دست جوخه اعدام می‌سپارند.

قضاوت در مورد تعصب و ایدئولوژی این افراد به راحتی می‌تواند مرگ یا زندگی یک انسان را رقم زند. تمامی خشم این افراد به این دلیل است که از نظریه‌ای مبنی براینکه غرب از ما برای آنچه هستیم، بیزار است، پیروی می‌کنند و این افیون نادانی است. انکار سیاست‌های گذشته و امروز قدرت‌های غربی به ویژه ایالات متحده امریکا که تا به امروز تاثیرات مخربی نیز برجای گذاشته، انگیزه انتقام‌گیری را تا حدی افزایش داده که برخی بدشان نمی‌آید خود این قدرت‌ها هم تحقیر و تنشی را که سالیان برآنها روا داشته‌اند، تجربه کنند.

بدی ماجرا اما این است که قدرت‌های غربی هیچگاه تلاش نکردند تا با شناسایی منبع این خشم پای میز مذاکره بنشینند؛ شاید این هم حربه‌ای برای فرار از خشم مسلمانان باشد. مداخله امریکا در ظلم و ستم‌های اعمال شده علیه مردم فلسطین و سلب مالکیت از میلیون‌ها تن و آوارگی آنها و صدها هزار کشته و زخمی اگر نگوییم که میلیون، براثر تحریم‌ها، بمباران و جنگ با هواپیماهای بدون سرنشین حاکی از آن است که حکمرانان امریکایی خارج از قانون و مقررات صحیح سیاستگذاری گام برداشته‌اند و این گواهی بر بزدلی این کشور است.

ایالات متحده امریکا باید با همکاری متحدان اروپایی خود، با هماهنگی روسیه و هم‌پیمانان منطقه‌ای‌اش برای مبارزه با معضل جهانی تروریسم چاره‌اندیشی کند.

خطای هفتم بعد از جنگ یوم کیپور رخ داد؛ جنگی که از ششم تا بیست‌وپنجم اکتبر ۱۹۷۳ میان سوریه و مصر (با حمایت چند کشور عربی دیگر) و اسراییل اتفاق افتاد. حمله غافلگیرانه مصر و سوریه علیه مواضع نیروهای اسراییلی در شرق کانال سوئز و ارتفاعات جولان که قبل از آن در جنگ شش‌روزه به تصرف قوای اسراییل درآمده بود، آغازی شد بر جنگ یوم کیپور.

خالی از لطف نیست که یادآور شوم این جنگ تاثیری بسیار عمیق بر طرفین درگیر و منطقه خاورمیانه گذاشت؛ عرب‌ها که با شکست یک‌طرفه ائتلاف مصر و سوریه و اردن در جنگ سال ۱۹۶۷ به‌شدت تحقیر شده بودند، این‌بار با دستیابی به موفقیت‌های ابتدایی در این جنگ روحیه خود را بازیافتند.

اسراییلی‌ها نیز با وجود دستاوردهای چشمگیر عملیاتی و تاکتیکی، به این نکته پی بردند که برتری نظامی آنها بر نیروهای عرب همیشگی و تضمین‌شده نخواهد بود. خطای امریکا از آنجا شروع می‌شود که در بحبوحه جنگ دولتمردان امریکایی طی مصوبه‌ای برتری نظامی اسراییل را تایید و بر همکاری با آن تعهد کردند، به عبارتی ایالات متحده امریکا بزرگ‌ترین حامی اسراییل لقب می‌گیرد؛ تضمین‌کننده منافع رژیمی که بیش از هر گروه یا دولتی دشمن بالقوه تمام منطقه بود.

اسراییل نیز از آن پس انگیزه خود برای تامین امنیت از طریق حملات نظامی را به فراموشی سپرده و با مساعدت امریکا شیوه‌های سیاستگذاری خود در منطقه را دگرگون کرد. در چنین شرایطی چرا اسراییل باید امنیت خود را با آشتی فلسطینی‌ها به خطر بیندازد آن هم ‌زمانی که رسما بزرگ‌ترین قدرت دنیا برتری بلندمدت نظامی‌اش را تضمین کرده؟ حالا دیگر رها از هر گونه نگرانی در مورد عواقب سیاسی و اقتصادی می‌تواند از زور خود علیه مردم فلسطین استفاده کند.

اعتماد به نفس ناشی از تصویب قانون برتری نظامی اسراییل شاید بدترین ارمغان برای رژیم صهیونیستی بود، چرا که منبع اصلی خطر اخلاقی برای این رژیم یهودی به شمار می‌آید؛ از اثرات آن نیز می‌توان به تلاش برای دستیابی به منافع کوتاه‌مدت ارضی بیش از هرگونه تلاش برای دستیابی به امنیت درازمدت از طریق پذیرش توسط کشورهای همسایه، از بین بردن تنش با آنها و عادی‌سازی ‌روابط خود با دیگران در منطقه اشاره کرد.

سیاست ایالات متحده سهوا این اطمینان را می‌دهد که روند صلح برای همیشه مرده و باید به فراموشی سپرده شود. عدم مسوولیت اسراییل در قبال جنایاتی که در غزه مرتکب شد و اطمینان از حمایت امریکا خطر بزرگی برای جهان و منطقه است.

 ایالات متحده باید با کاهش حمایت از اسراییل، به تعهدات بی‌قید و شرط خود که قادر است اثرات مخرب طولانی‌مدتی را به بار آورد، پایان دهد. حالا دیگر زمان آن رسیده که امریکا وابستگی اسراییل و رفاه زیادی را که تا به امروز در اختیارش قرار داده را برای همیشه قطع کند.

اشتباه شماره هشت به سیاست‌های مقامات امریکایی در قبال خاورمیانه باز می‌گردد؛ سیاست‌هایی که نه تنها مبتنی بر واقعیات موجود نیست بلکه ریشه در توهمات ایدئولوژیک و روایات سیاسی دارد. حوادث ناگواری که به نحوی پای امریکا نیز به آنها گشوده شده است را نمی‌توان تنها خطای اطلاعاتی نامید، بلکه این ایدئولوژی‌ها در سیاست‌های کلان و تئوری سیاستگذاران این کشور نهادینه شده است.

 افکار پوچ و واهی، گزینش انتخابی اطلاعات و بازتاب عجولانه منجر شده تا امریکا مسیرهای اشتباهی را در منطقه طی کند؛ ‌شاید در قالب چند مثال بتوان اشتباهات ایالات متحده امریکا در خاورمیانه را بهتر بررسی کرد:

-‌  با وجود آنکه بازرسی‌های سازمان ملل متحد، بیشتر نشان از (واقعیت) دیگری داشت، این اعتقاد که برنامه صدام برای توسعه سلاح‌های کشتار جمعی در حال پیشرفت است، نمایانگر خطری فوری است که فقط با سرنگونی صدام متوقف می‌شود.

-‌ این فرضیه، که صدام عرب بود و مسلمان و آدمی شرور، با وجود آنکه ثابت شده بود او سکولار است چنین ایجاب می‌کرد که او با اعضای القاعده در ارتباط است.

-‌ این فرض که حضور نظامی ایالات متحده در عراق کوتاه، آسان و ارزان خواهد بود.

-‌ پخش اسناد جعلی از آرمان‌ها و نگرش‌های سیاسی به مردم در عراق که عمدتا در میان تبعیدیان خارج از کشور پیدا می‌شد.

-‌ اعتقاد به این اصل اشتباه که اسراییل به چیزی بیشتر از تصاحب سرزمین فلسطین فکر می‌کند؛ مانند صلح.

-‌ آشفته کردن خیابان‌های عرب و ایجاد تنش میان مردم به هدف دموکراتیزه کردن.

-‌ اعتقاد به اینکه در جوامع عربی مانند فلسطین و مصر، برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه می‌تواند لیبرال‌ها را به جای ملی گرایان اسلامی در صدر قدرت قرار دهد.

-‌ فرض بر اینکه با حذف آدم‌های شرور از قدرت همانند لیبی، یمن و سوریه باعث می‌شود تا رهبرانی بهتر بر مسند قدرت تکیه زنند و صلح، آزادی و آرامش را برای کشورهاشان و منطقه به ارمغان آورند.

-‌  تصور اینکه رهبرانی همچون بشار اسد از محبوبیت و حمایت کمی برخوردار بوده و به راحتی سرنگون می‌شوند.

شاید بهتر باشد که ایالات متحده به تجزیه و تحلیل مبتنی بر واقعیت در سیاست خارجه خود روی آورد.

 

 جابه‌جایی اهداف

تمام اشتباهات با تغییر مداوم تاکتیک‌های نظامی به جای استراتژی صورت گرفت. اگر موفقیت دیپلماتیک توافق هسته‌ای ایران را کنار بگذاریم، سیاست گفت‌وگو در واشنگتن و نیز کمپین انتخابات ریاست‌جمهوری 2016 به‌طور کامل متمرکز بر تنظیم میزان نیروها هستند؛ چه زمان و چگونه مناطقی را بمباران باید کرد، مفاهیم دکترین ضد شورش، زمان و چگونگی استفاده از نیروی‌های ویژه، چگونگی استفاده از پیاده نظام. اما در این میان هیچ اشاره‌ای به کشته شدن مردم بی‌گناه نشده است.

هنگامی که طرح‌های پیشنهادی ارایه می‌شوند هیچگاه هیچ کسی نمی‌پرسید که «پس از آن چه؟» از نگاه سیاسی برای طرح‌ها و برنامه‌های نظامی هیچ تعریف مشخصی ارایه نشده است. دست زدن به اقدام خشونت آمیز برای متوقف کردن خشونت نه تنها نتیجه مثبتی نداشته بلکه مشکلات و چالش‌های بیشتری را هم ایجاد خواهد کرد.

عملیات‌های نظامی که بدون هدایت و به کارگیری دیپلماسی اجرا می‌شوند، دقیقا همین سرنوشت را پیدا خواهند کرد. نمونه‌های زیادی در اطراف‌مان وجود دارد، کافی است نگاهی به فجایعی که مداخله اسراییل، امریکا و عربستان در غزه، عراق، لبنان، لیبی و یمن رقم زده بیندازیم.

در مقابل، مداخلات نظامی محدود به اهداف، مقیاس و مدت‌زمان این عملیات‌ها است. فاز پایانی یا نقطه عطف آنها هم ‌زمانی رقم می‌خورد که بزرگ‌ترین دستاورد عملیات حاصل شده باشد و مشارکت و همراهی نیروهای بومی نقشی تعیین‌کننده در موفقیت یا شکست عملیات‌های نظامی دارند. عملیات امریکا در افغانستان در کوهستان‌های تورا بورا و نیز مرحله اول مداخله روسیه در سوریه بهترین نمونه‌ها هستند.

اهدافی که تصور و انتظار دستیابی به آنها در اکتبر 2001 در افغانستان می‌رفت اول از بین بردن القاعده و در مرحله بعد هم تنبیه طالبان به عنوان میزبان این تشکیلات تروریستی با نفوذی جهانی بود. طالبان برای القاعده در افغانستان پناهگاهی امن ایجاد کرده بود و امریکا نیز برای دستیابی به این اهداف اقدام به حمایت بیشتر از گروه‌های غیر پشتون کرد که دشمن اکثریت پشتون طالبان به شمار می‌آید و ثابت کرده که توان سیاسی و نظامی زیادی در افغانستان دارد.

سرمایه‌گذاری محدود امریکا و بریتانیا در قابلیت‌های اطلاعاتی، نیروهای ویژه، کنترل‌کننده‌های عملیات‌های هوایی و حملات هوایی در میدان جنگ به نفع ائتلاف شمال و در برابر طالبان. طی کمتر از دو ماه طالبان از کابل بیرون رانده شد و بقایای القاعده هم یا کشته شدند یا مجبور به فرار از افغانستان.

امریکا این‌گونه توانست در این مرحله به اهداف خود دست یابد. اما به جای اعلام پیروزی چه کردیم؟ دروازه‌ها (اهداف) را جابه‌جا کردیم و دردسرها هم از همان جا آغاز شد. امریکا با کمک ناتو کمپین گسترده‌ای راه‌اندازی کرد تا دولت جدیدی در کابل بر سر کار بیاورد؛ دولتی که حکومتداری کرده، فمینیسم را ترویج دهد و از کشت‌کنندگان خشخاش حمایت کند. در این سرزمین خشخاش همچنان عامل رونق و شکوفایی است و هر چیز دیگر زودگذر و فانی.

مداخله ولادیمیر پوتین در سوریه در سال 2015 برای موفقیت به همان اجزای عملیات امریکا در تورا بورا تکیه داشت. روس‌ها میزان متوسطی از نیروی هوایی و نیروهای ویژه را در کنار حمایت از نظامیان ارتش سوریه و شبه نظامیان حامی به کار گرفتند؛ کمپین نظامی روسیه هم اهداف مشخصی داشت و تقریبا تمام آنها محقق شد.

مسکو در پی کاهش پیچیدگی‌های سوریه است و بر همین اساس به دنبال گزینه‌ای میان تداوم حکمرانی بشار اسد و حکومت سکولارش از یک سو و به قدرت رسیدن شبه نظامیان متعصب اسلامگرا از سوی دیگر که برای دستیابی به این هدف با تهران ائتلاف کرد.

دولت حاکمه مسکو با علم به این موضوع که سوریه دیگر نمی‌تواند شرایط و موقعیت قبل از جنگ داخلی را به دست آورد به دنبال محکم کردن جای پای خود برای دوران بعد از حکومت فعلی این کشور است. به همین دلیل روسیه اقدام به تقویت مواضع خود در پایگاه دریایی طرطوس و ایجاد پایگاه دایمی تازه‌ای در لاذقیه کرد.

روسیه همچنین موفق شد امریکا را از موضع افراط گرایانه خود که بر اساس آن اصرار بر کناره‌گیری بشار اسد داشت مجبور به عقب‌نشینی کند و در عوض واشنگتن وارد پروسه دیپلماتیک برای حل بحران سوریه شد. مسکو همچنین دست خود را روی دریچه خروج مهاجران و پناهجویان از غرب آسیا به سوی اروپا قرار داده است.

با شدت بخشیدن به تنش‌ها این دریچه بازتر و بحران در اتحادیه اروپا گسترده‌تر می‌شود. ورود غیر قابل کنترل مهاجران به اروپا به حدی کشورهای اتحادیه اروپا را تحت تاثیر قرار داده که بقای اتحادیه اروپا مورد تهدید واقع شده است.

به این ترتیب مسکو نقش غیر قابل انکار خود در خاورمیانه را مورد تاکید قرار داده و نشان داد که عدم همکاری با مسکو در خاورمیانه می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد. مسکو  برخلاف واشنگتن حاضر است برای دست‌پروردگان خود هزینه دهد. امریکا در جریان ناآرامی‌های سال 2011 در مصر به راحتی پشت حسنی مبارک را خالی کرد اما مسکو برای دفاع از اسد حاضر شد در مقطعی قید منافع رابطه با ترکیه را هم بزند.

با وجود تمام این حمایت‌ها اما روند فروپاشی و شکست دولت در سوریه ادامه دارد؛ همان‌طور که در عراق، لیبی، سومالی و یمن هم‌  چنین وضعیتی حکمفرماست.

 اوضاع در اردن و بحرین هم متشنج است. تونس و ترکیه هم که زمانی الگویی برای دموکراسی اسلامی بودند به نظر می‌رسد قصد کنار گذاشتن دموکراسی را دارند. از سوی دیگر سرزمین‌های فلسطینی اوضاع ناآرامی را سپری می‌کنند و اسراییل همچنان دست خود را بر گلوی غزه می‌فشارد.

این سو‌تر عربستان سعودی، امارات متحده عربی و بحرین در وضعیت نیمه جنگ با ایران به سر می‌برند. همزمان ایران هم پس از رفع تحریم‌ها به دنبال بازیابی جایگاه گذشته خود و بهبود رابطه با آسیا و اروپا و نیز کاهش تنش با امریکا است. کویت، عمان و قطر هم سعی می‌کنند خود را از جنگ و تنش‌های منطقه‌ای دور نگاه دارند. مصر هم که مانند سودان از تحولات منطقه عقب افتاده است.

 

تعریف جنون

چشم‌انداز آینده خاورمیانه هنوز هم روشن نیست. البته در اینکه جغرافیای سیاسی آینده این منطقه کاملا متفاوت با آنچه در گذشته بود و آنچه تصور می‌رفت، باشد شکی نیست اما هنوز نمی‌توان حتی حدس زد که در آینده چه در انتظار خاورمیانه است. ادامه این سیاست به‌طور قطع منطقه را وارد تنش‌ها و درگیری‌های بیشتری خواهد کرد.

«چه باید کرد؟» شاید باید به تلاش برای اصلاح برخی از اشتباهات امریکا بپردازیم و معمایی که برای واشنگتن در خاورمیانه ایجاد شده را حل کنیم. وابستگی جهان به انرژی خلیج فارس کاسته نشده اما امریکا نیاز کمتری به انرژی این منطقه دارد. این کاهش وابستگی می‌تواند فضای مانور بیشتری به واشنگتن بدهد و امریکا باید از آن به درستی استفاده کند.

ایالات متحده امریکا باید به مهار قابلیت‌های نظامی خود بپردازد و آن را در خدمت دیپلماسی قرار دهد. بر همین اساس بهتر است در مورد عراق بازنگری اساسی در سیاست و رویکرد واشنگتن ایجاد شود تا کمی تعادل قدرت در منطقه برقرار شود. واشنگتن باید حضور کمرنگ‌تری در منطقه داشته باشد تا مانع از بروز واکنش‌های خشونت آمیز و تنش زا شود.

 این کاهش حضور، کلید اصلی برای ایجاد تعادل قدرت در منطقه است. شرط اساسی اما این است که عربستان و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس بر وجوه مشترک خود با شیعیان تاکید کنند. عادی‌سازی محدود روابط میان ایران و غرب امری اجتناب‌ناپذیر است. استراتژی شرکای عرب امریکا در خلیج فارس هم به سویی پیش می‌رود که بتواند در مقابل بهبود این رابطه مانع‌تراشی کنند و ما باید برای این امر خود را آماده‌ سازیم. برای بهبود رابطه امریکا با عربستان گام اول را قاعدتا باید ریاض بردارد؛ بهتر است این کشور و متحدانش به‌طور جدی در سیاست خود در حمایت از فرقه گرایی و سلفی‌گری تجدید نظر کنند.

اولویت‌های عربستان و امریکا در منطقه متفاوت است؛ در حالی که اولویت دولت اوباما عدم مداخله جدی و پرهزینه در سوریه است اما سعودی‌ها از حمایت ایران از دولت اسد و همکاری نزدیک این کشور با حزب‌الله نگرانند و از فروپاشی حکومت اسد حمایت می‌کنند. به نظر می‌رسد که عربستان و متحدانش می‌خواهند ایران و نفوذ ایران در منطقه را متوقف کنند و به همین دلیل اقداماتی تنش زا در سوریه انجام می‌دهند.

 اما نگرانی ریاض از نفوذ ایران، اولویت واشنگتن نیست. سعودی‌ها از دو سال پیش که تحولاتی در بحرین روی داد، بیش از هر زمان دیگری در مورد نفوذ ایران در منطقه نگران شده‌اند. سعودی‌ها تنها از اینکه واشنگتن دیگر برای مهار ایران در کنار آنها نباشد نگران نیستند، آنها از این می‌ترسند که امریکا دوباره مانند چهار دهه قبل متحد ایران شود.

 ایالات متحده امریکا برای تغییر سیاست عربستان و متحدانش باید به آنها فشار بیاورد تا در سیاست‌های منطقه‌ای خود تغییر اساسی ایجاد کنند. واشنگتن دیگر نباید و نمی‌تواند به متحدان و دوستان خود در منطقه چک سفید امضا بدهد. آنچه عربستان در یمن انجام می‌دهد و رفتاری که اسراییل با فلسطینی‌ها دارد نتیجه چشم بستن واشنگتن بر رفتار و سیاست‌های متحدان اصلی‌اش در منطقه است.

از سوی دیگر فجایعی که در منطقه رخ می‌دهد باز هم این واقعیت را ثابت می‌کند که واکنش خشونت آمیز به رفتار‌های خشن نه تنها بحرانی را حل نمی‌کند که آتش آن را شعله‌ورتر خواهد ساخت. آنچه مسلم است اینکه چشم‌انداز تداوم عملکرد و سیاست‌های فعلی امریکا در منطقه اصلا خوب نیست. اما تاریخ، امریکا را بابت عمل به این تعریف اینشتین از جنون مجازات نخواهد کرد: اگر همیشه به یک شکل رفتار کنید و انتظار واکنش‌های متفاوت داشته باشید. هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. 

 

نویسنده: دبلیو فریمن، جونیور

مترجم: بهاران آزادی

منبع: thecairoreview

انتشار: روزنامه اعتماد، سه شنبه 23 آذرماه 1395

1043

انتهای پیام /*