web
stats
گذر از دکتر؟
en کد مطلب: 58465 | تاریخ مطلب: 1397/10/20
نسخه چاپی | ارسال به دوستان

نو شریعتی و چند پرسش

گذر از دکتر؟

اخیرا در شبکه های اجتماعی پوستری با تصویر علی شریعتی منتشر شده که عنوان اصلی آن «نوشریعتی» است. وقتی این پوستر را دیدم، اولین پرسشی که در ذهنم ایجاد شد، این بود؛ نو شریعتی چیست؟ این واژه «نو» چرا با اسم شریعتی همراه شده است؟ مگر شریعتی هم کهنه و نو دارد؟ اگر دارد، شریعتی کهنه چه مشکلی داشت که شریعتی نو می خواهد آن را بگشاید؟ یا برطرف کند؟

گذر از دکتر؟

اخیرا در شبکه‌های اجتماعی پوستری با تصویر علی شریعتی منتشر شده که عنوان اصلی آن «نوشریعتی» است. وقتی این پوستر را دیدم، اولین پرسشی که در ذهنم ایجاد شد، این بود؛ نو شریعتی چیست؟ این واژه «نو» چرا با اسم شریعتی همراه شده است؟ مگر شریعتی هم کهنه و نو دارد؟ اگر دارد، شریعتی کهنه چه مشکلی داشت که شریعتی نو می‌خواهد آن را بگشاید؟ یا برطرف کند؟


مقداری که در این ترکیبِ جدید و در این پرسش‌ها فکر ‌کردم، چنین به ذهنم آمد؛ شاید این عنوان گرته‌برداری از ترکیباتی چون «نو مارکسی» یا «نو کانتی» باشد که در دنیای امروز سنتی برای خود شده است. اما داستان به این سادگی‌ها نیست، اگر امروز سنتی به اسم نو مارکسی نامگذاری شده است این «عملِ نامیدن» یک اتفاق «پسینی» است. به چه معنا؟


یعنی کسانی به آراء مارکس و خوانش ارتدوکسی او نقدهای درونی و بیرونی وارد کردند به طوری که عملا سخنان و نظرات آنان در سنت مرسومِ مارکسی نمی‌گنجید، اینان به تدریج بحث‌ها و نقدها و خوانش‌های خود را توسعه دادند و اشخاص بیشتری این خوانش نو و رویکرد انتقادی را ادامه دادند و بدون آنکه از پیش با همدیگر همدستی کرده باشند، سنتی جدید پدید آوردند که بعدها ناظران بیرونی مجموعه کوشش‌های آنان را تحت عنوان «نو مارکسی» نامگذاری کردند.


اما پرسشی که در اینجا پدید می‌آید، این است که؛ آیا پیرامون مباحث و گفتارهای شریعتی هم، چنین اتفاقی افتاده است؟


اگر بله، چه کسانی و در کجا شریعتی نخستین را خوانش انتقادی کردند و در بیرون از سنت نخستین با یک دستگاه معرفتی- نظری بدیل، نظرات و انتقادات جدیدی آفریدند که ما امروز مجموعه کوشش‌های آنان را به عنوان نو شریعتی نامگذاری کنیم.


اگر چنین کوشش‌هایی بوده باشد، مسلما نامی هم برای نامیدن آن پیدا خواهد شد، اگر نو شریعتی هم نباشد، نام مناسب دیگری خواهد بود. در غیر این صورت ترکیب نو شریعتی نوعی همدستی و تبلیغات است.


مطلب دیگری که به ذهنم آمد، این بود شاید خالقان واژه نو شریعتی درصدد نوعی احیا و بازآفرینی شریعتی در زمانه کنونی برآمده‌اند، یعنی احساساتشان از فراموش شدن شریعتی جریحه‌دار است و می‌خواهند به لطایف‌الحیل او را احیا کنند و نگذارند از یادها برود.


اما توجه ندارند این کار با همدستی و تبلیغات شدنی نیست. چون هر «لحظه تاریخی» و هر «شرایط اجتماعی» اقتضائات خاص خودش را دارد.


به عبارت دیگر ما امروز با این پرسش اساسی مواجه هستیم؛ نو شریعتی در چه لحظه تاریخی و در چه شرایط اجتماعی ممکن است؟


مطلب سومی که به فکرم رسید، این بود شاید برگزارکنندگان سمپوزیوم نو شریعتی به احساس یا به تامل دریافته‌اند؛ گویا شریعتی نخستین آن گونه که در نوشتجات و گفتارها و کنش‌های‌ خویش ظهور کرده بود، یک مشکلاتی دارد که با «زمانه ما» ناسازگار است، یا به درد امروز نمی‌خورد و حداقل بهتر است آن بخش از گفتارها و مباحثش که با امروز سازگار است، برجسته شود و آن بخش دیگر که مشکل تولید کرده و باز می‌تواند مشکل ایجاد کند به قفسه کتابخانه‌ها سپرده شود تا فراموش شود.


به دیگر سخن در واژه نو شریعتی ناچارا نوعی «گذر از شریعتی» هم مکنون است یا حداقل اذعان می‌گردد؛ «شریعتی نخستین» با زمانه کنونی نامناسب و ناسازگار است. گویی زمانه و مسائل ما، منطق گفتار شریعتی را پس می‌زند. اگر این دریافت نزدیک به صحت باشد. می‌توان نتیجه گرفت، شریعتی نخستین محصور در زمان و فضایی بود که دیگر دوره آن به سر آمده است. این جمله به گمانم می‌تواند جمله با اهمیتی باشد.


فی‌المثل ما وقتی سخنرانی‌های «امت و امامت» شریعتی را می‌خوانیم، این احساس به ما دست می‌دهد؛ دیگر زمانه این نگاه‌ها و حرف‌ها و ترغیب‌ها به سر آمده است و امروز دیگر این نوع گفتارها و ترغیب‌ها در ذهن و خاطر مردمان زمانه مسموع و مقبول نیست.


در اینجاست که می‌توان ‌پرسید؛ چه کسانی سخن و عمل‌شان در محدوده زمان و مکان خاص معنا و مقبولیت دارد و در زمان و مکان دیگر معنا و پذیرش خود را از دست می‌دهد؟


گویا این امر خصلت روشنفکران و اهل سیاست و اهل عمل است و الا تاریخ‌شناس و جامعه‌شناس و فیلسوف که اهل نظر و اهل شناخت هستند، وضع دیگری دارند.


 پس بهتر است، اندکی در این دو پرسش بیندیشیم که مثلا؛ روشنفکر کیست؟ و جامعه‌شناس کیست؟


در دوره معاصر که ما از آن به «تجدد ایرانی» یاد می‌کنیم، ما با گونه‌های متنوعی از روشنفکران در ایران مواجه بوده‌ایم که می‌توان آنها را به صورت گذرا به شکل زیر دسته‌بندی‌ کرد:


1- منورالفکری آغازین و کلاسیک؛ 2- روشنفکر چپ؛ 3- ضدروشنفکری و روشنفکری دینی؛ 4- روشنفکری ادبی و هنری؛ 5- روشنفکری دانشگاهی یا روشنفکر علوم انسانی.


چهار گونه نخست، همگی تا سال ۱۳۵۷ و تا وقوع انقلاب اسلامی ظهور و نقش‌های خود را خوب یا بد ایفا کردند و آنان کسانی چون؛ آخوندزاده و طالب‌اف و محمدامین رسول‌زاده و تقی ارانی و احسان طبری و انور خامه‌ای و احمد فردید و جلال آل‌احمد و علی شریعتی هستند.


اما نوعِ اخیر روشنفکری، پدیده متفاوتی است که پایگاه اجتماعی و معرفتی آن دانشگاه و علوم انسانی است و در «پایان عصر روشنفکری» و پس از انقلاب ظهور کرده است.


روشنفکری دانشگاهی به ‌کلی از سنت روشنفکری عمومی پیش از انقلاب متفاوت است و در زمانی ظهور کرد که در اثر انقلاب، روشنفکری عمومی و ضدروشنفکری تجددستیز(اعم از چپ و سنت‌گرا) بی‌کارکرد شدند و روشنفکری ادبی و هنری نیز که در مطبوعات و نهادهای خصوصی و غیردولتی فعالیت ناچیزی داشت، چندان نتوانست در مقابل ایدئولوژی مسلط انقلابی و فشارهای زمانه استوار بماند.


در این زمان بود که گفتمانِ جدیدی از روشنفکری از فضای دانشگاه و علوم انسانی سر برآورد و دانش‌هایی چون فلسفه و ادبیات و جامعه‌شناسی و حقوق و علم سیاست، خاستگاه نوع جدیدی از روشنفکری واقع شد. در این زمان اساتیدی هم که از دانشگاه‌ها اخراج شده بودند در مکان‌های خصوصی و عمومی سخنرانی کردند یا در موسسات غیردولتی پژوهش و تالیف انجام دادند یا در حاشیه دانشگاه و پارا آکادمی‌ها کلاس علوم انسانی و فلسفه برگزار کردند و به توسعه روشنفکری دانشگاهی یا روشنفکری علوم انسانی پرداختند.


اما آیا روشنفکری و جامعه‌شناسی یک چیز است؟ یا دو چیز متفاوت؟ در پاسخ باید گفت؛ امروزه بسیاری از پیروانِ روشنفکران و داستان‌نویسان و اهل رسانه و حتی برخی جامعه‌شناسان و تاریخ‌نگاران در فهمیدن تفاوت روشنفکری و جامعه‌شناسی دچار خطا هستند.


اینان روشنفکری را به ‌مثابه یک «نظامِ شناختی» تبیین‌کننده و توضیح‌دهنده تلقی می‌کنند و در ذهن خود گفتارها و توضیحات روشنفکران را جایگزین توضیح آکادمیک و نظامِ علمی دانشگاهی می‌کنند؛ در حالی‌ که روشنفکران و فعالان اجتماعی و سیاسی اساسا نمی‌توانند همانند یک مورخ دانشگاهی و جامعه‌شناس و فیلسوف، شارح و توضیح دهنده جامعه و وضعیت زمانه و مسائل اجتماعی در ساحت «اندیشه مفهومی و نظری» باشند، چون توصیف و توضیح روشنفکرانه و ضدروشنفکرانه اساسا از موضع آگاهی ایدئولوژیک و سیاسی است و این توصیف و توضیح‌ها اولا؛ «ناظر به عمل» هستند، ثانیا «متعهد به رسالت اجتماعی و سیاسی»اند.


از این رو نمی‌توانند جایگزین فعالیت اندیشه‌ای و مفهومی مستقل که در آکادمی اتفاق می‌افتد، باشند. به دیگر سخن روشنفکران و فعالان اجتماعی، خود بخشی از واقعه و عمل و بخشی از تغییرات و علل تغییرات هستند و آنان در حینِ عمل و مبارزه می‌اندیشند و سخن می‌گویند و اجرا می‌کنند و پیروان خود را می‌شورانند تا راه عمل را بگشایند و تغییر ایجاد کنند یا جلو تغییری را بگیرند.


اما جامعه‌شناس و دانشمند علوم انسانی می‌خواهد راه بسته شناخت و تفکر را بگشاید و توصیف و تبیین نظری- مفهومی از زمانه و شرایط و مسایل ارایه کند. پس اگرچه روشنفکران همواره توصیف و توضیحی از وقایع و امور و تغییرات ارایه می‌کنند اما همان ‌طور که عرض کردم، این کار آنان صرفا فکر کردن به عمل و معطوف به رسالت اجتماعی و اقناع پیروان در حین عمل و مبارزه است و آنان می‌خواهند راه بسته عمل را بگشایند.


به‌ عبارت دیگر، توضیحات و گفتارهای روشنفکری اساسا نمی‌تواند به صورت مستقل و از موضع تئوریک و مفهومی توضیح‌دهنده و تبیین‌کننده وقایع و امور و مبارزات باشد. من حتی فکر می‌کنم، روشنفکرانِ حوزه عمومی و سیاسی که در عرصه عمومی فعال‌اند و مورد توجه علاقه‌مندان و پیروان و مخاطبان خود هستند و در مقابل منتقدان و مخالفان خویش می‌ایستند، اینان اساسا نمی‌توانند به چارچوب‌های نهادی و عقلانی و علمی مقید باشند و باید از این چارچوب‌ها رها باشند تا بتوانند هم پاسخگوی انتظارات زمانه و توده‌ها و پیروان خود باشند و هم پاسخ منتقدین و مخالفین را بدهند.


در نتیجه این واقعیت اجبارا آنان را توده‌گرا و آرزوپرور و خیال‌پرداز و شالوده‌شکن می‌سازد. ما اگر به توصیف و توضیح روشنفکرانی مثل جلال آل‌احمد و علی شریعتی از زمانه و رسالت خودشان توجه کنیم به سهولت متوجه این موضوع می‌شویم.


برای نمونه آل‌احمد در زمانه‌ای که می‌زیست برای انجام رسالت و تعهد و مسوولیت خود، فهمی اخلاقی از روشنفکری به‌ هم زده بود. او به تبع احمد فردید روشنفکری و دستاوردش را «غربزدگی» و فرنگی‌مابی می‌دانست و روشنفکران جناح مقابل خود‌ را جماعتی غربی و هُرهُری‌ مسلک و عامل متروپل می‌دانست که ایران را «ولایت تابع ممالک غرب» کرده‌اند.


از این رو روشنفکران در دید او جماعتی خائن و خودفروخته بودند. اما برای اینکه کار خود و هم‌مسلکانش را موجه سازد و خدمت برشمارد، گفته است:«روشنفکر کسی است که در هر آنی به گردش امرِ مسلطِ خالی از اندیشه معترض است. چون و چراکننده است، ناپذیرفتار است و به هیچ کس و هیچ جا سر نسپارنده است جز به نوعی عالم غیب به معنی عامش، یعنی به چیزی برتر از واقعیت موجود و ملموس که او را راضی نمی‌کند و به این دلیل است که می‌توان روشنفکران را دنبال‌کننده راه پیغمبران خواند که چون اکنون دوره ختم پیغمبری است.» (در خدمت و خیانت روشنفکران، ص: ۱۴۳) آن وقت او جامعه مطلوبِ این دنبال‌کنندگان راه پیغمبران را جامعه‌ای «فارغ از اجبار حضور طبقات و حضور فقر و غنا و حضور استعمار و رسته از بندهای طبقاتی و اخلاق بورژوا» دانسته است. (همان، ص:۱۸۷) چنانکه می‌بینیم، این گروه از روشنفکران پیرو کلمات مقدس مارکسیسم سیاسی هستند و مارکس اگرچه غربی است اما الهام گرفتن از او «غربزدگی» به‌ حساب نمی‌آید.


از: رحیم محمدی، عضو پیوسته انجمن جامعه‌شناسی ایران


منبع: روزنامه اعتماد، چهارشنبه 19 دی 97


1194

. انتهای پیام /*
 

همایش بین المللی بازخوانی آثار علمی و فرهنگی انقلاب اسلامی ایران-

مجتمع آموزشی عالی علوم انسانی برگزار می کند:

همایش بین المللی بازخوانی آثار علمی و فرهنگی انقلاب اسلامی ایران-

1 از 4

کارگاه بازیابی اسناد سازمان ملل متحد

دانشگاه تهران برگزار می کند:

کارگاه بازیابی اسناد سازمان ملل متحد

2 از 4

نوروز و صلح

سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری برگزار می کند:

نوروز و صلح

3 از 4

اهداف و بسترهای برنامه هسته ای عربستان

پژوهشگاه مطالعات خاورمیانه برگزار می کند:

اهداف و بسترهای برنامه هسته ای عربستان

4 از 4

تازه ترين مطالب